کدو حلوایی را هم دوست دارم هم برایم انگار قداست خاصی دارد. مخصوصا اگر سوغات شمال باشد. هم انصافا خوشمزه است و هم من را هر دفعه یاد داستان کدو قل قله زن می اندازد. هر بار که شروع می کنم که پوست کدو را بگیرم و هسته هایش را جدا کنم درست همه آن داستان پیرزن جلوی چشمهایم می آید و ناخودآگاه لبخند می زنم. با خودم می گویم چقدر داستان مهم است. حتی داستانهایی که در کودکی می شنویم چنان اهمیتی دارند که تا بزرگسالی مان ادامه پیدا می کنند و تمامی ندارند. داستان ها را جدی بگیریم، داستان های خوبی مثل داستان کدو قل قله زن بچگی.
موضوعات مرتبط: روز نوشت
برچسب ها: کدو قل قله زن , داستان , داستان کودک
تاريخ : ۱۴۰۴/۰۴/۲۹ | 9:45 | نویسنده : |
.: Weblog Themes By Pichak :.