مداح هر چه خواند کسی گریه نکرد.از گودال و خیمه ها و خار مغیلان و هر چه بلد بود . صدایش داشت می گرفت. پیرمردی که کنارش بود گفت : " پسرم! تا گلو تر کنی، من چند بیت بخوانم؟ "
مداح گفت: " بله پدر جان ! بفرمایید . . . "
پیرمرد شروع کرد.
- علی اکبر من / شبه پیمبر من . . .
جمعیت زیر و رو شد. مثل ابر بهار گریه می کردند. مداح از دهیار پرسید: " کربلایی! این پیرمرد را می شناسید؟ "
دهیار گفت : " پدر چهار شهید است. "
منبع : کتاب " محموعه داستانک های عاشورایی ده "
انتشارات سوره مهر ص 39
موضوعات مرتبط: ادبی ، مذهبی
برچسب ها: حضرت علی اکبر , شهادت , داستانک , پدر شهید
تاريخ : ۱۴۰۰/۰۵/۲۶ | 9:9 | نویسنده : |
.: Weblog Themes By Pichak :.